|
این آخرین وصیت من با توست وقتی سپیده دمید ، عزم سفر کن از دشت های شقایق ، روحم را از گورهای فراموش ، پاره های جسمم را پیدا کن آن ها را به ماهیان بسپار اما قلبم را از پشت پنجره بردار ، قلبم شناسنامه ی توست مگذار پاره پاره شود مگذار به خون نشیند که می داند آغوشت پناهگاه غرال های رمیده است ...
سیگار آخرم ، نه ... تو آتش مزن مرا از پک زدن کشیدن من خسته می شوی من باد وحشی ام نه نسیم دیار دور می دانم از وزیدن من خسته می شوی من قطعه ی سکوت نوارم در ابتدا لالم .. تو از شنیدن من خسته می شوی
دلم برای خودم تنگ است چرا که غیر خودم هیچ کس نمی داند که از غریبی دستانم و درد های مزمن پنهانی که کشف ناشده اند چقدر رنجورم و بر تظاهر لبخندهایم چقدر می خندم
سلام
همه عزیزایی که با کارای مریم جعفری بریم ؟ رفتیم : فروغ عاصی ترین و سرکش ترین فرزند سرهنگ محمد فرخ زاد بود . سرگرد محمد فرخزاد یک نظامی مستبد ، خشن و به شدت مغرور و متعصب بود و به بچه هایش مثل سرباز های پادگان نگاه می کرد، حتی با کوچک ترین عضو خانواده – مهران 6 ساله – هم رفتارش متفاوت نبود . آن ها هر روز برنامه ی ورزش صبحگاهی داشتند، شب ها هم قبل از آمدن سرهنگ به خانه باید شامشان را می خوردند و می خوابیدند ! این سرهنگ بود که همیشه تصمیم می گرفت بچه ها چه زمانی و در چه رشته ای درس بخوانند، تابستان ها چه کار کنند، با چه کسی ازدواج کنند و خلاصه این که همه ی برنامه های زندگی دست سرهنگ بود . او معتقد بود که دختر ها باید درسی را بخوانند که به زندگی آینده شان کمک کند و وقتی از همسرش – توران وزیری تبار – شنید که فروغ قصد دارد در هنرستان فنی و حرفه ای خیاطی و نقاشی بخواند مخالفتی نکرد . با این که وضع زندگی از لحاظ اقتصادی خوب بود اما سرهنگ همیشه آن ها را در تنگنای مالی قرار می داد تا قدر پول را بدانند مثلا تابستان ها دستور می داد با کاغذ و روزنامه باطله پاکت درست کنند و به بقالی بفروشند ! به مطالعه بچه ها اهمیت می داد و هر کتابی که می خواستند تهیه می کرد اما با شعر خواندن دخترها مخالف بود اما فروغ عطش زیادی نسبت به شعر داشت و دور از چشم پدر کتاب های شعری که در کتابخانه بود را می خواند . گاهی خودش هم مخفیانه شعر می گفت اما همه را پاره می کرد . حتی یک بار که سرهنگ ماجرای شعر گفتن فروغ را فهمیده بود او را به شدت تنبیه کرد اما این کار هم مانع فروغ نشد مخصوصا که فروغ در هنرستان نقاشی با سهراب سپهری آشنا شده بود و آن ها معمولا بعد از مدرسه پیش هم بودند و اشعارشان را برای هم می خواندند. رفتار فروغ آمیخته ای از غرور پدر و لطافت مادر بود و هیچ شباهتی به خواهر بزرگش پوراندخت نداشت . امیر مسعود برادر بزرگ فروغ ، نمونه کوچک شده ی سرهنگ بود اما فریدون که یک سال از فروغ کوچک تر بود بسیار پر احساس و آرام بود و به شدت به فروغ وابسته بود .مهرداد و مهران و گلوریا هم دیگر اعضای خانواده ی فرخ زاد بودند . در این اوضاع و احوال بود که سرهنگ به فکر تجدید فراش افتاد و یک روز همه بچه ها را جمع کرد و گفت که قصد دارد تکلیف بچه های بزرگ را قبل از ازدواجش مشخص کند . به امیر گفت که بعد از سربازی او را به اروپا می فرستد تا درس پزشکی بخواند . به فریدون هم وعده ی اروپا را داد و به فروغ و پوراندخت هم دستور داد تا با کسانی که خود تعیین می کند ازدواج کنند. پوران که دختر مطیعی بود به سفارش پدر به سیروس بهمن پاسخ مثبت داد . در مراسم ازدواج او بود که فروغ پرویز شاپور را ملاقات کرد و اولین تپش های علاقه توی قلبش کوبیدن گرفت .پرویز نوه ی خاله ی توران و هم محلی آن ها بود و پیش مادرش زندگی می کرد، در رشته اقتصاد تحصیل کرده و کارمند وزارت دارایی بود و در مجله ای در زمینه طنز کار می کرد حدودا سی ساله بود اما فروغ 15 ساله اصلا به این اختلاف فاحش سنی توجه نداشت . اما پرویز برخلاف فروغ با همه علاقه ای که با دیدن فروغ در دلش جوانه زده بود، در تصمیمش مردد بود ولی برای شناخت بیشتر فروغ از هر فرصتی برای نزدیک شدن به او استفاده می کرد و نهایتا با هر ترفندی بود مادرش را راضی کرد تا به خواستگاری فروغ بروند . سرهنگ اول به خاطر تفاوت زیاد سنی آن ها و این که پرویز مثل خودش مال و املاک زیادی نداشت به پرویز جواب رد داد و دفعات بعدی هم فامیل بودن را بهانه کرد.خانواده پرویز هم راضی به این وصلت نبودند به خصوص که سرهنگ حتی رفت و آمد با خانواده شاپور را غدقن کرد . اما پرویز و فروغ دست بردار نبودند . پرویز دیگر به تنهایی به خواستگاری می آمد و فروغ اعتصاب غذایی کرده بود . نه گرسنگی در حد مرگ ، نه سرزنش های اطرافیان و نه تهدید و کتک های سرهنگ هیچ کدام پیش نبردند و فروغ آن قدر مقاومت کرد و سرسخت بود تا این که سرهنگ موافقت خود را اعلام کرد اما او را به شدت طرد کرد و فروغ اواخر شهریور سال 1328 از خانواده و شهرش جدا شد و طی مراسمی خیلی سوت و کور همراه پرویز راهی اهواز شد . فروغ برای اولین بار بود که تا این حد از خانه و خانواده اش دور بود . دختر 15 ساله ای که مسئولیت های زندگی سرش نمی شد و هنوز در شیطنت های دوران بچگی مانده بود . پرویز فکر می کرد وضعیت بعد از چند وقت درست خواهد شد و به همین خاطر تمام مسئولیت های خانه را به دوش گرفته بود و فروغ که خود را شدیدا تحت حمایت پرویز می دید و آزادی بیشتری به دست آورده بود تمام وقتش را صرف شعر می کرد . اولی شعری که برای پرویز گفت شعر دوست داشتن بود : آری آغاز دوست داشتن است / گر چه پایان راه نا پیداست من به پایان دگر نیندیشم / که همین دوست داشتن زیباست پرویز وقتی شعرهای اول فروغ را می شنید او را تشویق می کرد اما مدتی بعد شعرها حالت دیگری پیدا کردند: باز من ماندم و خلوتی سرد / خاطراتی ز بگذشته ای دور یاد عشقی که با حسرت و درد / رفت و خاموش شد در دل گور یا : عشق تو همچو پرتو مهتابست / تابیده بی خبر به لجن زاری باران رحمت است که می بارد / بر سنگلاخ قلب گنه کاری پرویز شدیدا به فروغ بدگمان شد که آیا این اشعار ریشه در حقیقت دارد . تعصبش به او می گفت که مقصود فروغ بدون شک عشق نا فرجامی بوده است . هر چه می گذشت شعرهای فروغ جنبه ی جسمانی یک عشق شکست خورده را بیشتر نشان می داد . پرویز فکر می کرد حرف زدن در این مورد باعث از بین رفتن حرمت در میانشان می شود برای همین بدون اطلاع فروغ آن شعر ها را می سوزاند و از بین می برد . این طور خودش را قانع می کرد که فروغ دختر بچه ای است که می خواهد با بیان احساسات زنانه، خودی نشان داد. اما به هر حال توقعات یک مرد را از زن زندگیش داشت و بی خیالی فروغ و پرداختنش به شعر اولین تیشه های بود که به ریشه های درخت زندگی مشترکشان زده می شد . پرویز می گفت که با شعر گفتن فروغ به تنهایی مشکلی ندارد اما شعر یک زن باید به شرم آلوده و سنگین باشد و فروغ در دفاع می گفت که کلمه های یک شعر ناخود آگاه به ذهن یک شاعر می آیند و شعر های بد تر از شعر او هم هست. دخالت های اطرافیانی که معمولا در این جور مواقع یاد یاری می کنند ! هم شرایط را بدتر می کرد . فروغ به این نتیجه رسیده بود که زندگی زندانی است که هر چند وقت یک بار زندانبان هایش عوض می شود و او فقط موظف به اطاعت است . بعد از یک دعوای شدید به تهران برگشت و به دفتر مجله ی روشنفکر که فریدون مشیری دبیر آن بود رفت و از او خواست که شعر گناه را چاپ کند. مشیری او را از عواقب چاپ این چنین شعری آن هم از زبان یک زن با نام واقعی خود آگاه کرد اما فروغ روی خواست اش پافشاری کرد تا این که آن شعر چاپ شد و خیلی زود تمام روزنامه ها و مجله ها بر علیه او جبهه گرفتند . روحانیون قم آشکارا او را زن فاسدی دانسته و مجله ی روشنفکر را به خاطر چاپ این شعر سرزنش کردند . پرویز به فروغ گفت که باید بین شعر و شاعری و زندگی مشترک یکی را انتخاب کند . سرهنگ فروغ را در حد مرگ تنبیه کرد و از خانه بیرون انداخت .فروغ چند روزی را در منزل پوران گذراند و باز به مجله ی روشنفکر رفت . مشیری این بار خیلی گرم با فروغ صحبت کرد و از او خواست که با مجله همکاری کند و قرارداد مالی ببند . دومین شعر فروغ با نام نقش پنهان هم چاپ شد و فروغ توانست یک اتاق کوچک اجاره کند . دختر مالک بخش اعظمی از زمین های نوشهر حالا در اتاقی زندگی می کرد که تمام وسایل آن را یک ساک لباس یک کلمن آب و یک چراغ گرد سوز تشکیل می داد . در این وضعیت بود که فروغ متوجه شد بارداراست و به خاطر پسر کوچیکی که در راه بود زندگی با پرویز را از سر گرفت و فعالیت شعری اش را کم کرد اما همچنان در مجله ی فردوسی و چند روزنامه علیه او مطالب تندی می نوشتند و فروغ هم صبرش تمام شد و قلم به دست گرفت تا پس از مدت ها پاسخ کوبنده ای بنویسد : در اولین مرحله آرزویم این است که شما را با مطالعه ی نامه ی طولانی ام خسته نکنم . من عادت ندارم زیاد حاشیه بروم و حتی تعارفات معمولی را بلد نیستم به همین جهت منظورم را بدون هیچ تشریفاتی بیان می کنم . من در دی ماه سال 1313 در تهران متولد شده ام . راجع به پدر و مادر و میزان تحصیلاتم بهتر است صحبتی نشود . شاید پدرم از این که دختر پر رو و خود سری مثل من دارد زیاد خشنود نباشد . یک سال است که به طور مداوم شعر می گویم پیش از آن مطالعه می کردم و می توانم بگویم که بیشتر از همه ی روزهای عمرم کتاب های سودمند خوانده ام و سه سال است که اصولا روحیه ی شاعرانه پیدا کرده ام . راجع به راهی که در شعر انتخاب کرده ام ؛ به نظر من شعر شعله ای از احساس است و تنها چیزیست که مرا در هر حال که باشم می تواند به یک دنیای رویایی و زیبا ببرد . یک شعر وقتی زیباست که شاعر تمام هیجانات و التهابات روح و جسم خود را در آن منعکس کرده باشد . من عقیده دارم که هر احساسی را بدون هیچ قید و شرطی باید بیان کرد . اصولا برای هنر نمی شود حدی قائل شد و اگر جز این باشد هنر روح اصلی خود را از دست می دهد . روی همین طرز فکر شعر می گویم . برای من که یک زن هستم خیلی مشکل است که بتوانم در این محیط فاسد ، در عین حال روحیه ی خودم را حفظ کنم . من زندگی خود را وقف هنرم و حتی می توانم بگویم که فدای هنرم کرده ام . من زندگی را برای هنرم می خواهم . می دانم این راهی است که سر و صدا و مخالفین زیادی برایم دست و پا کرده ولی عقیده دارم بالاخره سد ها باید شکسته شود یک نفر باید این راه را می رفت و من چون در خودم گذشت و شهامت را می بینم ، پیشقدم شدم . تنها نیرویی که پیوسته مرا امیدواری می دهد ، تشویق مردم روشنفکر و هنرمندان واقعی این کشور است . من از آن مردم زاهد نمایی که همه کار می کنند و باز هم دم از تهذیب اخلاق جامعه می زنند بیزارم و به علاوه من انتقاد صحیح را با کمال میل قبول می کنم ، نه انتقادی که از روی خود پرستی و ظاهر سازی و فقط به منظور از میدان به در بردن طرف و بدنام کردن او می شود ، می دانم که خیلی صحبت ها راجع به من می شود ، می دانم که خیلی اشعار مرا تعبیر و تفسیر می کنند و حتی برای بدنام کردن من برای اشعارم جواب می سازند تا به مردم وانمود کنند که من برای شخص خاصی شعر می گویم ولی با همه ی اینها از میدان به در نمی روم . من شکست نمی خورم و همه چیز را در نهایت خونسردی تحمل می کنم . من عقیده دارم که یک شعر باید مثل یک جام شراب انسان را داغ کند و همه ی کوششم در این راه مصروف می شود و سعی دارم اشعارم در عین سادگی همین اثر را روی خواننده بگذارد . فروغ این نامه را با یادداشت ضمیمه برای سردبیر فرستاد تا چاپش کنند . این نخستین پاسخ او به روشنفکر نما ها بود . کامیار که به دنیا آمد زندگی وضع بهتری پیدا نکرد فروغ اولین مجموعه به نام اسیر را چاپ کرد . برخورد پرویز همچنان خوب نبود و این بار او را مثل بقیه متهم به خیانت کرد و فروغ باز به تهران برگشت . طی این مدت به خاطر دوری از فرزند و سرزنش اقوام و شرایط بدی که حاکم بود وضعیت روحی بدی پیدا کرد و روانه ی آسایشگاه رضاعی شد . در آن جا مرتب به او شوک می دادند فروغ دچار افسردگی شدیدی شده بود . ناصر خدایار از زندگی فروغ مطابق با خواسته های خود داستان ساخته بود و به اسم شکوفه های کبود در همان مجله ی روشنفکر که حالا سردبیرش عوض شده بود چاپ می کرد ! فروغ ضربه ی بدی خورده بود در این شرایط بود که پرویز ضربه ی آخر را با پیشنهاد طلاق به فروغ داد و فروغ ناچار قبول کرد . سرهنگ که از اول با ازدواج آن ها مخالف بود بعد از اطلاع از طلاق، فروغ را به طور کامل طرد کرد و گفت که دختری به اسم فروغ ندارد . فروغ مدتی را پیش یکی از دوستانش به نام طوسی حائری گذراند . دیدار فروغ با شعرای دیگر روز به روز بیشتر میشد و البته به همین نسبت به میزان شایعات هم اضافه شد . رفت و آمد دو زن تنهایی که با هم زندگی می کردند زیر نظر بود آنها خیلی به محافل ادبی می رفتند . این روزها ، روزهای بلوغ فکری فروغ بود . به کمک طوسی که با زبان فرانسه آشنا بود به شاعران فرانسوی رو آورد و الهامات زیادی از آن ها گرفت . حالا دیگر کسی شده بود که در تمام لحظات زندگیش شاعر بود . دور فروغ را همه جور آدم گرفته بود . روشنفکر هایی که شعر از ترک دنیا و مال و منال می گفتند ولی وقتی در کافه ، عرقشان کم می آمد داد و فریاد راه می انداختند ! روشنفکر های لوکسی که عطر و کروات آنچنانی می زدند و مهمانی های بزرگ می دادند اما از ضعف و گرسنگی فقرا شعر می گفتند . فروغ در همه محافل شعر شرکت می کرد و هزار توهین و انتقاد را به جان می خرید و پیش می رفت . کم کم دامنه ی شایعات آن قدر گسترش یافت که فروغ باز هم راهی آسایشگاه شد . دومین کتاب فروغ با اسم دیوار هم چاپ شد فروغ آن را به پرویزی که هنوز هم عاشقانه دوستش داشت تقدیم کرد. آن روزها در فقر و فشار مالی شدیدی بود با بی میلی برای بعضی از مجلات داستان های کوتاه با اسامی مستعار می نوشت و اشعارش را با حق التالیف های نا چیز در اختیار ناشرین می گذاشت و دعوت طوسی حائری را برای شرکت در نمایش عروسی خون پذیرفت . البته نقش مهمی در آن نمایش نداشت اما برای کسب افتخار همرای با احمد شاملو که ترجمه و کارگردانی آن نمایش را داشت در آن شرکت کرد . بعد از آن همه دار و ندارش را جمع کرد تا راهی آلمان شود شاید که در جوار دو برادرش به افکار آشفته اش نظم دهد . در حین سفر مدتی را به اجبار در ایتالیا اقامت کرد و طی این مدت توانست اندکی پول پس انداز کند و ایتالیایی یاد بگیرد . یعد از سه ماه اقامت در ایتالیا به آلمان نزد برادرانش امیر مسعود و فریدون رفت . تقریبا یک سال بعد که برگشت وضعیت روحی بهتری پیدا کرده بود . به پیشنهاد مجله ی فردوسی خاطراتش در اروپا را به صورت چند قسمت پیاپی چاپ کرد و بعد هم به داستان های کوتاه پرداخت . آن روزها گرایش غریبی به اشعار نادر نادر پور پیدا کرده بود و حتی در بخشی از شعرش به او که یکی از نوادگان شاهزاده بود اشاره صریحی کرد : عاقبت روزی ز راهی دور / می رسد شهزاده ای مغرور این چنین شد که شایعه ازدواج آن ها سر زبان ها افتاد و انعکاس این خبر برای پرویز ناخوشایند بود و به همین دلیل دیگر مانع دیدار فروغ و کامیار شد . فروغ سومین مجموعه شعرش را با نام عصیان چاپ کرد باز هم برخورد تند مذهبی ها را به همراه داشت و باز فروغ را کافر خواندند در حالی که این شعر ها به خاطر رسیدن به هزاران چرا بود این عصیان بنده ای حقیقت جو بود نه کفر زنی جوان و لا مذهب . فروغ به خاطر تنگنای سخت مالی توسط دوستانش به استودیو گلستان برای کار جواب دادن به تلفن ها ! معرفی شد .استودیو گلستان یک استودیو خصوصی و سینمایی بود که مدیریت آن را فردی به نام ابراهیم گلستان به عهده داشت . فعالیت فروغ در آن استودیو شروع شد و آن قدر نظم و کاردانی از خود نشان داد که گلستان وظیفه ی سر و سامان دادن به حلقه فیلم های بدون مشخصات را هم بر دوش فروغ گذاشت . کار در کنار مرد آرام و روشنفکری مثل گلستان توانست فروغ را هم به آرامش برساند . گستان شخصا به او آموزش تدوین داد و بعد هم تدوین یکی از کارهایش به نام آتش را به عهده فروغ گذاشت و وقتی فروغ را مستعد و علاقه مند دید او را برای دیدن دوره ی حرفه ای تدوین راهی انگلیس کرد بعد از سفر فروغ تدوین مجموعه ی شش قسمتی چشم انداز را انجام داد و بعد هم در فیلم کوتاه خواستگاری بازیگری را تجربه کرد . دو آگهی برای روزنامه کیهان و یک کارخانه ساخت و بعد هم یک فیلم مستند به نام گرما ساخت و باز هم در یکی از فیلم های گلستان به نام دریا بازی کرد که البته این فیلم ناتمام ماند . بعد از آن برای ساختن یک فیلم مستند از زندگی جذامی ها راهی جذام خانه ی تبریز شد . آن جا فقط یک پزشک داشت که با داروهای خیلی ابتدایی به مداوای جذامی ها مشغول بود . فروغ علی رغم هشدار پزشک با جذامی ها تماس جسمی داشت سر سفره ی آن ها می نشست و به زخم هایشان دست می کشید . جذامی ها اون قدر به محبت و صمیمیت فروغ ایمان پیدا کرده بودند که حالت تهاجمی اولیه شان از بین رفت و با فروغ همکاری زیادی کردند . بین جذامی ها یک پسر بچه اسم حسین منصوری بود که به نظر می آمد هنوز مبتلا نشده ، حسین فروغ را به یاد کامیار می انداخت . بنابراین فروغ با خانواده ی حسین صحبت کرد و حضانت حسین را به عهده گرفت .در آخر هم هر چقدر پول و طلا داشت بین جذامی ها تقسیم کرد . آن فیلم با نام " خانه سیاه است " بین 65 فیلم در یکی از جشنواره های آلمان و همین طور در جشنواره ی کن فرانسه بهترین فیلم مستند شناخته شد . همین دوران بود که مجموعه جدیدش با نام تولدی دیگر را با تقدیم به ابراهیم گلستان چاپ کرد . این مجموعه کاملا با سه مجموعه قبلی متفاوت بود و گامی بزرگ و باور نکردنی از فروغ محسوب می شد . فروغ با چاپ این مجموعه و اشعار منحصر به فردش که دلالت بر جهش فوق العاده ی شاعرش داشت همه را متحیر کرد . همه مجله هایی که تا دیروز علیه اش می نوشتند خواستار گفتگو و مصاحبه ی اختصاصی بودند . همه دورش جمع شدند اما حالا فروغ بود که تنهایی را ترجیح می داد و با چشم حقارت آن ها و رفتارشان را از نظر می گذراند و با همه آن ها مخصوصا کسانی که از در چاپلوسی و تملق وارد می شدند، رفتاری تهاجمی داشت . آن قدر از این دورویی و نیرنگ به تاب آمده بود که با قرص خودکشی کرد اما نجاتش دادند فروغ بعد از مدتی که تحت مراقبت روانپزشک بود باز به زندگی برگشت . این بار وارد یک سری فعالیت سیاسی شد و در دفاع از چند محکوم سیاسی نامه هایی نوشت و در نشریه های خارجی چاپ کرد همین باعث شده بود که پیام های تهدید آمیز دریافت کند همیشه یک ماشین سیاه رنگ او را تعقیب می کرد و حتی یک بار تصادف مشکوکی هم داشت . حالا فروغ به جایی رسیده بود که بر خود تازیانه انتقاد می زد و می فهمید که شعر های اولش از روی شور جوانی بوده است و زیادی رنگ زمینی داشته است . فروغ دیگر به هیچ چیز در زمین دلبستگی نداشت خودش می دانست مرگش نزدیک است حتی جایی گفته بود اولین نفری که در خانواده فرخزاد ها می میرد منم و دومی فریدون. به مادرش می گفت که همین روزها به تو تسلیت می گویند یک روز دوشنبه و آخر هم یک روز دوشنبه فروغ تصادف کرد . این طور که گفتند همان ماشین سیاه رنگ تعقیبش می کرده فروغ در حال فرار با یک سرویس مدرسه مواجه می شود و برای این که به بچه ها صدمه ای نرسد ماشین خود را منحرف می کند در همین حال از ماشین به بیرون پرتاب و ضربه مغزی می شود. جلوی در گورستان ظهیرالدوله پایان راه است برای تمام کسانی که مرگ فروغ را باور نداشتند . همه حاضر بودند حتی دشمنان فروغ انجمن کمک به جذامی ها ، شعرای معاصر، اعضای روزنامه ها و نشریات ، حتی خود شخص فرخ پهلوی و اشرف خواهر زاده شاه . نظارت فرح به حدی بود که مراحل اداری فوت به صورت معمول طی نشد و شناسنامه ی فروغ با عکس 16-17 سالگی باطل نشد . چهره ی خیس از اشک حسین که برای اولین بار در کنار برادر خوانده اش کامیار ایستاده بود خوراک لذیذی برای عکاسان بود . آن طرف تر یدالله صمدی آماده خواندن نماز میت می شد چرا که هیچ روحانی حاضر نبود بر جنازه ی فروغ نماز بگذارد ... فروغ عاصی ! فروغ کافر! و خاک ... خاک پذیرنده ... اشارتیست به آرامش .....
می دانی در این ارتفاع از زندگی به کجا رسیده ام ؟
سلام ؛ حال من خوب است
|
About
از تمام راز و رمز هاي عشق Archivesهفته چهارم شهریور 1388هفته دوم شهریور 1388 هفته چهارم خرداد 1388 هفته سوم آذر 1387 هفته چهارم مهر 1387 Links
پله هایی به بام اشراق |